عضو شوید وارد شوید
ماجرا از زبان غلام حسین

دلنوشته ۰۳ مرداد ۱۳۹۹

به نام خدا داستان زندگی خانواده اقای غلام حسین کریمی که یک کارگر ساده است و در خانه مستجری زندگی می کنند و اعضای خانواده پنج نفر هستند غلام حسین پدرخانواده مرضیه مادر خانواده نرگس دختر خانواده محمد باقر پسر خانواده امیر پسر خانواده که همه باهم درکنار هم زندگی خوب و خوشی را داشتند با این که مستجر هستند و یک کارگرساده خداروشکر می کردند در هر حال واما درسال ۱۳۹۴ برای این خانواده اتفاقی رخ داد و این اتفاق یک اتش سوزی که در هیئت رخ داده بود اعضای این خانواده را بسیار دچار شوک و مشکل کرد پدرخانواده دراین اتش سوزی از ناحیه سروصورت و بدن و مادر خانواده هم از ناحیه صورت و بدن واما دختر خانواده نرگس که از همه بیشتر سوخت از ناحیه صورت دست و پا بدن و تا حالا که سه سال از این حادثه می گذرد این خانواده با این اتفاق دست و پنجه نرم می کنند نرگس فرزند بزرگ این خانواده است که صورت زیبای نرگس سوخته و پدر و مادر تنها ارزویشون این است که هرچه زود تر دخترشون صورتش خوب بشه پدر و مادر همیشه تو این سه سال میگن که ای کاش نرگس هم مثل دوتا برادراش اون شب حادثه اتش سوزی رفته بود بقالی سرکوچه و هیئت و اوهم از این اتش سوزی در امان می بود و اون شب حادثه را هیچ وقت فراموش نمی کنند اون شب که حادثه اتفاق افتاد نرگس را بردند بیمارستان شهدای یافت اباد وپدرومادر را بردند بیمارستان مطهری محمد باقر و امیر رو اون شب داییشان باخود بردند خونشون پدر بعد از ۱۴روز از بیمارستان مطهری مرخص شد و اما نرگس بعد از ۳۵ روز از بیمارستان شهدای یافت اباد مرخص شد و مادر هم بعد از ۳۵ روز از بیمارستان مطهری مرخص شد مادر در این ۳۵ روز در بیمارستان بسیار دلتنگ بچه ها و همسر و خانواده بود

مخصوصا نرگس که مادر اون شب دیده بود که نرگس سوخته و دعا می کرد که هرچه زود تر دخترشو ببینه وهیچ کس به مادر نگفته بود که نرگس صورتش زیاد سوخته هربار که مادر می پرسید که نرگسم چطور هستند همه می گفتند خوبه فقط دستاش کمی سوخته این که باهم بعد از ۳۵ روز از بیمارستان مرخص شدند و درخانه هم دیگر را دیدند و مادر گریه می کرد می گفت نرگس دختر خوشگل مامان خدا بزرگه دوباره صورت زیبایت خوب میشه نرگس هم می گفت مامان گریه نکن من دوباره خوب میشم صورتم خوب میشه مامان منو دکترای بیمارستان جواب کرده بود و می گفتند این شاید دووم نیاره حالم خیلی بدبود یک شب که خواب بودم شلنگ که تو گلوم بود حالم خیلی بد بود و خواب دیدم که یک پرستار با لباس سفید امد دستم راگرفت و من را برد توی صحرا داشتیم می رفتیم گفتم من رو کجا می بری فقط می گفت بیا بریم همین طور که داشتیم می رفتیم رسیدم به ضریح گفتم اینجا کجاست گفت این ضریح امام رضاست گفتم یا امام رضا من شفامو از تو میخوام باز دوباره رفتیم رسیدیم به یک پل بعد به یک ضریح دیگه گفتم اینجا کجاست ضریح امام حسین است گفتم یا امام حسین من شفامو از تو میخوام من تو هیئت شما سوختم همون جا بود که من حالت تهوع گرفتم دکترا با پرستارها اومدن بالاسرم شلنگ تو گلوم بود شلنگ و از گلوم کشیدن بیرون و هرچه دود و میکروب توگلوم بود اومدن بیرون دکترا گفت خطر رفع شده انشاالله که حال مریض خوب میشه و از اون لحظه به بعد خوب شدم و تنفسم بهتر شد پدرومادر می گویند خدا را هزار مرتبه شکر خدا نرگس را دوباره به ما داده و همیشه دعا می کنند که هیچ خانواده و هیچ بچه ای تو این دنیا گرفتار مریضی و حادثه نشن و از خداوند میخواهند برای همه دکترا و پرستار ها سلامتی بده که واقعا برای مریض ها زحمت می کِشند.


با ققنوس همراه شوید: